تبلیغات
عشق زیباست ...
چهارشنبه 20 دی 1385

با من باش ...

   نوشته شده توسط: Omid Ahmady    نوع مطلب :عمومی ،


سه شنبه 19 دی 1385

دور از آشیان ...

   نوشته شده توسط: Omid Ahmady    نوع مطلب :عمومی ،

یادت هست می گفتی : اگر تركم كنی روزی ، تمام عمر خاموشم ؟

 به یادت هست می گفتی : نرو هرگز كه من بی تو فراموشم؟

 به یادت هست می گفتی : كه هر لحظه ، شبها ، صدایت هست در گوشم ؟

 كنون آن روزها رفته ،

 تو هم رفتی ،

 اینك من شدم تنها ،

 اسیر دردها ،

 غمها ،

 تمام روزها ،

شبها ،

ماهها ...

 شكسته در گلو بغضم ،

 به یادت اشك می ریزم

به یادت ای وجود و هستی من

به یادت میمیرم

به یادت ای امید من

اکنون دور از آشیان میمیرم


سه شنبه 19 دی 1385

گریه نکن ...

   نوشته شده توسط: Omid Ahmady    نوع مطلب :عمومی ،

می دونی؟

یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..

تو باشی منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..

تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..

اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..

بهت می گم چشماتو می بندی؟

میگی اره بعد چشماتو می بندی ...

بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟

می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..

می دونی؟

می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..

یه ضربه عمیق..بلدی که؟

ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی

من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی

خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه

و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..

تو داری قصه می گی..

من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه

رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..

حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..

تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..

می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.

می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..

می بینی دیگه نفس نمی کشم..

چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..

می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن..

از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..

مردن خوب بود ارومه اروم...

گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیاااا

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..

گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش --- خب؟؟


سه شنبه 19 دی 1385

آسمانت ...

   نوشته شده توسط: Omid Ahmady    نوع مطلب :عمومی ،

پشت کدامین لحظه بن بست جا ماندی تا ببینی
مردی اینجا می خواست در تنهایی خویش آسمانش را باتو قسمت کند؟؟؟؟
وسعت آسمان تو آنقدر بزرگ بود که حتی تجسم آسمان کوچک من در آن گم شد....
هیچ کس ندانست در بی پناهی شبهای بی ستاره ام
چقدر لبان و قلبم  ،  پر از ستاره و دوستت دارم بود.....
و من چقدر بر حقیقی بودنش برخود میبالیدم....
اما..............
شاید که دیگر مهم نیست
که از تو گلایه کنم......
دیگر از خدایم هم نخواهم پرسید
که چرا سهم من از این همه سکوت و گذشت و عشقی بی آلایش
چیزی جز سركوب غرور ، سنگسار احساس و منطقهای بی دلیل نبود؟؟؟.......
من میروم تا در پس ستارگان خاموش خویش گم شوم
بی آنکه تو را در آسمان کوچکم گم کنم.......
و دیگر هرگز از تو نخواهم پرسید
که چــــــــــــرا وسعت آسمان تو
آنقدر بزرگ بود که حتی تجسم آسمان کوچک من در آن گم شد؟؟


سه شنبه 19 دی 1385

خداحافظ همین حالا ...

   نوشته شده توسط: Omid Ahmady    نوع مطلب :عمومی ،

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام..

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می‌دید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

 بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

خداحافظ،

 خداحافظ همین حالا

 


سه شنبه 19 دی 1385

حقیقت ...

   نوشته شده توسط: Omid Ahmady    نوع مطلب :عمومی ،

زنده بودنم را جشن میگیرم 

با لمس انگشتان سرنوشت 

و بوسه های شیرین باد 

 

پوست می اندازم 

...

بزرگ شده ام  

...

آن روزها گذشت 

و من دیگر نمی خواهم از بهاری حرف بزنم که ابتدای ویرانی و درد بود 

و آغوشی که همیشه برای خستگی هایم تنگ بود 

 

آن روزها گذشت 

و عشق 

مثل یک ظرف استفراغ 

از کنار لثه های شهوانی منتظر ،  به پیشگاه خلسهء اتمام می رود 

 

دردهایم را عاشقانه در آغوش میکشم 

پیشانی سرد شکست هایم را آرام میبوسم 

پاهایم را بر سنگفرش خیابان میكشم

 
دیگر نمیشود 

نمی شود زیر این آسمان تار 

دستهایت را در جیب هایت فرو بری 
 

و برایم آواز بخوانی

....

....

میخواهم رویای سیب ها را بخوانم

و دور شوم از هیاهوی این گورستان 

 


فوووووو

وووو 

ت 

.

شمعها را فوت میکنم 

.

.

نه سایه ها ماندنی ست

و نه شمع ها 

..

نووووووو 

ووو 

ش 

.

 

آخرین جرعه را مینوشم 

در سکوت تلخ ثانیه ها

خاطرات ترك خورده ات را چال میكنم

بی زدن پلکی 

به یادهایت چشم دوخته ام 

 

به یاد تو 

که با سوزش مرگباری 

برای همیشه 

از شکاف سینه ام 

به یغما میرود

 

......

....

... 

می خندم 

تلخ تر از همیشه 

 

بخاطر حقیقت

که می بینم اش

بهتر از   همیشه !

 

...

..


یکشنبه 17 دی 1385

عاشقانه ...

   نوشته شده توسط: Omid Ahmady    نوع مطلب :عمومی ،

کاغذتم ...

احساساتت رو روم بنویس .عصبانیتهات رو روم خط خطی کن . اشکاتو باهام پاک کن.

حتی اگه سردت شد بسوزونم تا گرم بشی

 .فقط تو رو خدا دورم ننداز .


یکشنبه 17 دی 1385

عاشقانه ...

   نوشته شده توسط: Omid Ahmady    نوع مطلب :عمومی ،

برای هزارمین بار پرسید: تا حالا شده من دل تو رو بشكنم؟من هم برای هزارمین بار به دروغ گفتم : نه! هیچوقت... تا مبادا دلش بشكند .


یکشنبه 17 دی 1385

عاشقانه ...

   نوشته شده توسط: Omid Ahmady    نوع مطلب :عمومی ،

اگر از پایان گرفتن غم هایت ناامید شده ای به خاطر بیاور که زیباترین صبحی را که تا به حال تجربه  کرده ای مدیون صبرت در برابر سیاهترین شبی هستی که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دید.


یکشنبه 17 دی 1385

عاشقانه ...

   نوشته شده توسط: Omid Ahmady    نوع مطلب :عمومی ،

آنگاه که.......... ضربه های تیشه زندگی را بر ریشه آرزوهایت حس میکنی؛ به خاطر بیاور که ............... زیبایی شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است!!!!


جمعه 15 دی 1385

   نوشته شده توسط: Omid Ahmady    نوع مطلب :عمومی ،

دلم گرفته امشب در خلوت شبانه
هوای گریه دارم ز سوزه این ترانه
از دست رفته فرصت تا کی صبور باشم
در آروزی وصلم جان از تنم روانه
بر عاشقان نظر کن ای منتهای خوبی
ابروی نازنینت محراب را نشانه
از چشم دل نوازت و از نور جان فزایت
مدهوش و بی قرارم با این همه بهانه
در سینه شقایق عطر تو می تراود
بر لوح جان عشاق نام تو جاودانه
تا بگذری از این جا ای غایب از نظر ها
چون خاک زیر پایت برخیزم از میانه


یکشنبه 12 آذر 1385

عشق زیباست ...

   نوشته شده توسط: Omid Ahmady    نوع مطلب :عمومی ،

سلام.

به راستی عشق زیباست؟ - این سوال را شاید تو هم از خود کرده ای!. اما واقعا به دور از همه تعارفات مرسوم و با آن که همه ما می دانیم عشق زیباست - پس چرا با ندانم کاری هایمان آن را به تلخ ترین حکایت زندگی خود تبدیل می کنیم ؟ !